در یمنی پیش منی

اویس قرنی و عشقش به رسول خدا از عمیق ترین مسائلی است که هر وقت به مقوله عشق می اندیشم، به خاطرم خطور می کند. اویس که هیچگاه پیامبر را حضورا درک نکرده بود به اندازه ای جذب او شده بود که وقتی شنید در جنگ احد دندان رسول خدا را شکسته اند، سنگ برداشت و دندان خود را شکست.

اویس در واقع چوپانی بود که مردم دیارش او را دیوانه می پنداشتند اما چه باک از قضاوت سطحی و اشتباه مردم، چه آنکه او در حقیقت، بزرگ عارفی بوده که رسول خدا در وصفش گفته است بوی خدای رحمان از جانب یمن می آید.

افسوس که «عشق» واژه ای به این تقدس، امروزه به اندازه ای کوچه بازاری شده است که همه سعی می کنند خود را دارای جلوه ای از آن بنمایانند. از سرگذشت اویس قرنی مفهوم عرفانی «اتحاد عاشق و معشوق» را در می یابیم؛ اینکه میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست و هیچ لحظه ای از عمر عاشق بی حضور معشوق نمی گذرد.

در زیر سرگذشت اویس و دیداری با او بعد از درگذشت رسول خدا را بخوانید.

اویس بن عامر بن جزء بن مالک یا به گفته شیخ عطار:« آن قبلۀ تابعین، آن قدوۀ اربعین، آن آفتاب پنهان، آن هم نفس رحمن، آن سهیل یمنی، یعنی اویس قرنی رحمة الله علیه» از پارسایان و وارستگان روزگار بوده است.

اصلش از یمن است و در زمان پیغمبر اسلام در قرن واقع در کشور یمن می زیسته است.
عاشق بی قرار پیامبر اسلام بود ولی زندگانیش را ادراک نکرد و به درک صحبت آن حضرت موفق نگردید. ملبوسش گلیمی از پشم شتر بود. روزها شتر چرانی می کرد و مزد آن را به نفقات خود و مادرش می رسانید. به شهر و آبادی نمی آمد و با کسی همصحبت نمی شد مقام تقربش به جایی رسیده بود که پیامبر اسلام فرموده است:«در امت من مردی است که بعدد موی گوسفندان قبایل ربیعه و مضر او را در قیامت شفاعت خواهد بود.» پرسیدند:« این کیست که چنین شأن و مقامی دارد؟» حضرت فرمودند:« اویس قرنی» عرض کردند:« او ترا دیده است؟» فرمود:« به چشم سر و دیدۀ ظاهر ندید زیرا در یمن است و به جهاتی نمی تواند نزد من بیاید ولی با دیدۀ باطن وچشم دل همیشه پیش من است و من نزد او هستم.» آری:« در یمن است ولی پیش من است.»
آن گاه حضرت رسول اکرم در مقابل دیدگان بهت زدۀ اصحاب ادامه دادند که:« اویس به دو دلیل نمی تواند نزد من بیاید یکی غلبۀ حال و دیگری تعظیم شریعت اسلام که برای مادر مقام و منزلت خاصی قابل شده است. چه اویس را مادری است مومنه و خداپرست ولی علیل و نابینا و مفلوج. برای من پیام فرستاد که اشتیاق وافر دارد به دیدارم آید اما مادر پیر و علیل را چه کند؟ جواب دادم: « تیمارداری و پرستاری از مادر افضل بر زیارت من است. از مادر پرستاری کن و من در عالم رسالت و نبوت همیشه به سراغ تو خواهم آمد. نگران نباش، در یمنی پیش منی. یک بار در اثر غلبۀ اشتیاق چند ساعتی از مادرش اجازت گرفت و به مدینه آمد تا مرا زیارت کند ولی من در خانه نبودم و او با حالت یأس و نومیدی اضطراراً بازگشت.

«چون به خانه آمدم رایحۀ عطرآگین اویس را استشمام کردم و از حالش جویا شدم اهل خانه گفتند: «اویس آمد و مدتی به انتظار ماند ولی چون زمانی را که به مادرش وعده داده بود به سر آمد و نتوانست شما را ببیند ناگزیر به قرن مراجعت کرد.» متأسف شدم و از آن به بعد روزی نیست که به دیدارش نروم و او را نبینم.» اصحاب پرسیدند:« آیا ما را سعادت دیدارش دست خواهد داد؟» حضرت فرمود:« ابوبکر او را نمی بیند ولی فاروق و مرتضی خواهند دید. نشانیش این است که بر کف دست و پهلوی چپش به اندازۀ یک درم سپیدی وجود دارد که البته از بیماری برص نیست.»

سالها بدین منوال گذشت تا اینکه هنگام وفات و ارتحال پیغمبر اکرم در رسید. به فرمان حضرت ختمی مرتبت هر یک از ملبوسات و پوشیدنیهایش را به یکی از اصحاب بخشید ولی نزدیکان پیغمبر چشم بر مرقع دوخته بودند تا ببینند آن را به کدام یک از صحابی مرحمت خواهد فرمود زیرا می دانستند که رسول خدا مرقع را به بهترین و عزیزترین امتانش خواهد بخشید.

حضرت پس از چند لحظه تأمل و سکوت در مقابل دیدگان منتظر اصحابش فرمود: «مرقع را به اویس قرنی بدهید.» همه را حالت بهت و اعجاب دست داد و آنجا بود که به مقام بالا و والای اویس بیش از پیش واقف شدند.

باری، بعد از رحلت پیغمبر در اجرای فرمانش مرتضی و فاروق یعنی علی بن ابی طالب و عمربن خطاب مرقع را برداشتند و به سوی قرن شتافتند و نشانی اویس را طلبیدند.
اهل قرن حیرت کردند و پاسخ دادند:«هواحقر شأناً ان یطلبه امیرالمؤمنین» (اطلاق لقب امیرالمؤمنین به خلفا از زمان خلیفه دوم معمول و متداول گردید.) یعنی: او کوچکتر از آن است که امیرالمؤمنین او را بخواهد و بخواند. اویس دیوانۀ احمق! و از خلق گریزان است ولی حضرت علی المرتضی و فاروق بدون توجه به طعن و تحقیر اهل قرن به جانب صحرا شتافتند و او را در حالی که شتران می چریدند و او به نماز مشغول بود دریافتند.
اویس چون آنها را دید نماز را کوتاه کرد تا ببیند چه می خواهند. از نامش پرسیدند. جواب داد:«عبدالله» گفتند:«ما همه بندگان خداییم اسم خاص تو چیست؟» گفت:«اویس».
حضرت امیر و عمر بر کف دست راست و پهلوی چپش آن علامت سپیدی را دیدند و سلام پیغمبر را ابلاغ کردند.
اویس به شدت گریست و گفت:«می دانم محمد از دار دنیا رفت و شما مرقعش را برای من آوردید.» پرسیدند:«تو که حتی برای یک بار هم پیغمبر را ندیدی از کجا دانستی که او از دار دنیا رفت و به هنگام رحلت مرقع را به تو بخشید؟»
اویس که منتظر چنین سؤالی بود سر را بلند کرد و گفت:«آیا شما پیغمبر را دیدید؟» جواب دادند:« چگونه ندیدیم؟ غالب اوقات ما در محضر پیغمبر گذشت و حتی در واپسین دقایق حیات نیز در کنارش بودیم.»
اویس گفت:« حال که چنین ادعا و افتخاری دارید به من بگویید که ابروی پیغمبر پیوسته بود یا گشاده؟ شما که دوستدار محمد بودید و همیشه درک محضرش را می کردید در چه روز و ساعتی دندان پیغمبر را شکستند و چرا به حکم موافقت، دندان شما نشکست؟» پس دهان خود باز کرد و نشان داد که همان دندانش شکسته است. آن گاه گفت:«شما که در زمرۀ بهترین و عزیزترین اصحاب و پیغمبر بوده اید آیا می دانید در چه روز و ساعتی خاکستر گرم بر سرش ریخته اند؟ اگر دقیقاً نمی توانید تطبیق کنید پس بدانید که در فلان روز و فلان ساعت چنین اتفاقی روی داده است.» پرسیدند:«به چه دلیل؟» گفت:«به این دلیل که در همان ساعت موی سرم سوخت و فرقم جراحت برداشت. آری، پیغمبر را به ظاهر ندیدم ولی همیشه در یمن و نزد من بود و هرگز او را از خود دور نمی دیدم.» فاروق گفت:«می بینم که گرسنه ای، آیا اجازه می دهی که غذایی برایت بیاورم؟» اویس دست در جیب کرد و دو درم درآورده گفت: «این مبلغ را از شتربانی کسب کرده ام. اگر تو و مرتضی ضمانت می کنید که من چندان زنده می مانم که این دو درم را خرج کنم در آن صورت قبول می کنم برای من آذوقه ای که بیش از این مبلغ ارزش داشته باشد تهیه و تدارک نمایید!» آن گاه لبخندی زد و گفت:«بیش از این رنجه نشوید و باز گردید که قیامت نزدیک است و باید بر تأمین زاد راحله و توشۀ آخرت مشغول شویم.»

سرگذشت اویس که در بالا آمد، از سایت “پایگاه پژوهش آریا بوم” می باشد.

۱۲ برداشت درباره “در یمنی پیش منی”

  1. this is me نوشته است:

    حكايت غريبيست اين درك حضوري از بي حضوري منطقي.

  2. حميد نوشته است:

    گر در يميني چو با مني پيش مني
    گر پيش مني چو بي مني در يمني
    من با تو چنانم اي نگار يمني
    خود در غلطم كه من توام يا تو مني
    سلام …
    اميدوارم دوستان قديمتو فراموش نكرده باشين
    توي وبلاگم اتفاقاتي افتاده كه خيلي خوشحال ميشم شما بياي و نظرت رو بگي

  3. کاظم پهلوان نوشته است:

    سلام استاد
    من این مقاله را با دقت خواندم .
    علاوه بر عشق اویس به پیامبر حقایق دیگری از تاریخ بازگو شده است .
    راستی چرا ما از تاریخ اسلام بی اطلاع یا کم اطلاع و یا اطلاعات اشتباه!داریم؟
    خداوند خودش جای حق نشسته است .
    یا حق

  4. حمید رحمانی نوشته است:

    باسلام
    اسلام واقعی از اسلام غیر واقعی جداست و این واقعیات را در اسلام واقعی باید یافت
    جناب حاجی پور مدتی است username va pasword وبلاگم را فراموش کرده ام ممنون میشوم اگر ایمیل بفرمایید

  5. سهراب نوشته است:

    سلام آقای حاجی پور اگه ممکنه راجب مسلک اهل حق یک مقاله یامطلب سرگشاده بنویس که ما بهتر مسلک اهل حق رابشناسیم

    یا هو اول آخریار

  6. فرهاد نوشته است:

    سلام جناب حاجی پور! آقا ما کماکان مخلصیم! اگر خاطرتان باشد طرفهای عید یه چند کلمه ای با هم چت کرده بودیم. من همان هرسینی هستم که تیکه بارمان کردی و می خواستی بعد از شام مهمانمان شوی. آقا یه قولی داده بودی به من و اون اینکه برام تحقیق کنی که فوق لیسانس حقوق که لیسانسش چیز دیگری است می تواند پذیرش دکتری حقوق بگیرد یا نه البته در فرانسه؟! در ضمن در مورد پست پایینی هم من که لکم مطلب را گرفتم. خیلی مخلصیم و کماکان ارادتمند.

  7. علی حاجی پور نوشته است:

    جواب برای فرهاد

    تا آنجا که در خاطرم هست، همان روز به شما گفتم که می توان با لیسانس رشته ای دیگر و دارا بودن فوق لیسانس حقوق، برای دکترای حقوق پذیرفته شد.

    کر داوات ا دورت

  8. علی حاجی پور نوشته است:

    جواب برای آقای حمید رحمانی

    ایمیلی به آدرس ایمیل مندرج در سایتتان فرستادم، به مقصد نرسید، گویا حجم ایمیلتان پر شده. لطفا بررسی کنید

  9. سمانه حسینی نوشته است:

    با سلام به همگی
    من هنوز نمی دونم که منو بین خودتون راه مید ید یا نه .اما نظرم را مگم .
    تا جایی که من تحقیق کردم اویس خودش دندونش رانشکست بلکه بدون اینکه از شکسته شدن دندان پیامبر اطلاع داشته باشد دندانش شکست وبعد از مدتی از جریان مطلع شد.
    باتشکر سمانه حسینی
    خیلی خوشحالم با اینکه ایران نیستید اینقدر برای این مسائل ارزش قائل هستید .همسر ودخترم برای همتون سلام می رسونند .
    خداحافظ
    به امید پیوستن به این گروه صمیمی

  10. poorkhaghan نوشته است:

    salam
    movafagh bashid

  11. رضا نوشته است:

    سلام موفق باشید.

  12. جعفراحمدي نوشته است:

    سلام ،مقاله جالب و دلنشيني است
    آنجه را كه مي خوانيد احساس من نسبت به اويس است:
    اويس گاهي اوقات نسبت به رابطه تو با مولايت حسرت مي خورم.تو هيچ وقت مولايت را نديدي و او هم به ظاهر هيچ گاه تو را نديد:اما به قدري با يكديگر آشنا و نزديك بوديد كه پس از رفتن تو آن هنگام كه پيلمبر(ص) به مدينه بازگشتند اولين سخني كه گفتند اين بود:”بوي اويسم مي آيد.”
    دعا كن اويس!دعاكن مثل تو درك كنم كه غيبت پيامبر(ص)نمي تواند مانعي براي ارتباط و نزديك شدن به ايشان باشد

برداشت شما چیست؟